|
تو از دردی كه افتادست بر جانم چه می دانی؟ دلم تنها تو را دارد ولی با او نمی مانی تمام سعی تو كتمان عشقت بود در حالی كه از چشمان مستت خوانده بودم راز پنهانی فقط يك لحظه آری با نگاهی اتفاق افتاد چرا عاقل كند كاری كه بازآرد پشيمانی؟
N
نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 13:38 توسط فرزاد |
|
آمدي وه كه چه مشتاق و پريشان بودم تا برفتي ز برم صورت بي جان بودم نه فراموشيم از ذكر تو خاموشي بود كه در انديشه اوصاف تو حيران بودم بي تو در دامن گلزار نخفتم يك شب كه نه در باديه ی خارمغيلان بودم زنده مي كرد مرا دم به دم اميد وصال ورنه دور از نظرت كشته هجران بودم به تولاي تو در آتش محنت چو خليل گوييا در چمن لاله و ريحان بودم تا مگر يك نفسم بوي تو آرد دم صبح همه شب منتظر مرغ سحر خوان بودم سعدي از جور فراقت همه روز اين مي گفت عهد بشكستي و من بر سر پيمان بودم
N
نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 13:36 توسط فرزاد |
|
کاش در کنارم بودی ، کاش میتوانستم تو را در آغوشم بگیرم و نوازش کنم.... باورم نمیشود که از من اینهمه دور هستی و فاصله بین من و تو بیداد میکند.... کاش می توانستم دستانت را بگیرم و با تو به اوج خوشبختی بروم.... کاش میتوانستم بوسه ای بر گونه مهربانت بزنم.... ای کاش ، کاش ، کاش... دلم بدجور هوای تو را کرده هست عزیزم... دلم بدجور در حسرت دیدار تو هست ای بهترینم.... باورم نمیشود ، این همه فاصله در بین من و تو غوغا میکند و دریای غم و دلتنگی در قلبهایمان طوفان به پا میکند ، امواج تنهایی مثل خنجر در قلبهایمان مینشیند .... و ای کاش در کنارم بودی ... کاش بودی و دلم را از امید و آرزوهای انباشته شده خالی میکردی.... باورم نمیشد ، سخت است باور کردنش ، با نبودنت در کنارم گویا در این دنیا تنهای تنهایم .... بی کس ، بی نفس ، میروم با همان پاهای خسته ، در جاده ای که به آن سوی غروب خورشید ختم شده است.... کاش که تو در کنارم بودی....آنگاه دیگر هیچ آرزویی از خدای خویش نداشتم.... سخت است ولی باید نشست در گوشه ای و گریست و انتظار کشید تا تو به سوی من بیایی... و ای کاش تو در کنارم بودی ، باورم نمیشود رفته ای و بار سفر را بسته ای ، دلم
N
نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 13:35 توسط فرزاد |
|
رفتی اما چه بگوییم هیهات تو ندانی که من آنروز غروب زیر آن دره آرام و عبوس به چه حالی بودم ! بی تو با حسرت و حرمان و سرشت خلوتی داشتم آنجا که مپرس کاش می دانستی بی تو بر من چه گذشت آزو مي کنم زندگي مال تو…. مرگ مال من راحتي مال تو…. گرفتاري مال من شادي مال تو….. غم مال من همه مال تو ولي تو مال من یادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم پر پروانه شکستن هنر انسان نيست گر شکستيم ز غفلت ، من و مايي نکنيم يادمان باشد سر سجاده عشق جز براي دل محبوب دعايي نکنيم يادمان باشيد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنيم برای عشق تو در قلبم سه کوه ساختم اولی کوه وفا دومی کوه صداقت سومی....... کوهی که هر وقت بهم گفتی دوستت ندارم از اون بندازمت پایین صدايت چون صداي ابشاران، نگاهت چون نگاه چشم خورشيد، و قدت همچو قد رود کارون... خاک تو سرت که هيچ چيزت به آدمي زاد نرفته مراقب گرماي دلت باش تا کاري که زمستان با زمين کرد زندگي با دلت نکند آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم توی آسمون دنیا هر کی یه ستاره داره چرا وقتی نوبت ماست آسمون جایی نداره؟ واسه من تنهایی درده درده هیچ کسو نداشتن هر گل پژمرده ای رو تو کویر سینه کاشتن دیگه باور کردم اینو که باید تنها بمونم و تا لحظه مرگم شعر تنهایی بخونم بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود اهل زمين نبود نمازش شكسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه دسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد كل عمر پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود
N
نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 13:34 توسط فرزاد |
|
اول ،تو را شبیه خودم پیر می کشم بدتر...عصا به دست و زمین گیر می کشم یا نه ،کنار ساحلی، تنها و منتظر با یک غروب مرده ی دلگیر می کشم وقتی که ذره ذره ی شکلت تمام شد همراه دست وپای تو زنجیر می کشم آنگاه جای روسری، همراه موی تو خطی شبیه ضربه ی شمشیر می کشم *** ...اما بدون تو، ولی...،آخر نمی شود روی شقیقه ی خودم هفت تیر می کشم کاغذ هزار پاره شد ؛ وقتی که روی آن شلیک ناگهانی یک تیر می کشم!!!
N
نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 15:13 توسط فرزاد |
|
چادرسياه روي سرت،مثل اينكه … آه مهتاب مي شوي وسط يك شب سياه من حوض مي شوم و تو لبريز مي شوي حالا طلوع ميكني از مشرق گناه خورشيد مي شوي و مرا خيره ميكني مهتاب مي شوم كه فقط هي تو را نگاه گفتي غروب هم كه بيايد نميروي اما غروب آمد و رفتي و هيچگاه… دختر تمام كوچه ي مان را قدمزنان با چشمهاي خيس و نگاهي كه گاهگاه با چشمهاي منتطرم مي نويسمت چادر سياه روي سرت مثل اينكه آه…
N
نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 14:47 توسط فرزاد |
|
از اتهام یک گناه ساده می ریزد آیینه است از یک گناه ساده می ریزد بر بند رخت خانه شان هر شب گل مهتاب بر آن قبای راه راه ساده می ریزد با قوطی کبریت های خالی از دیروز تا طرحی از یک سرپناه ساده می ریزد با یک تلنگر می تکد از هر چه هیچاهیچ خاکستر است از یک دو آه ساده می ریزد شوقی رها هر شب مرا مثل تبی ولگرد در یک شب بی وعده گاه ساده می ریزد سوت قطار کوکی شب خاطراتم را در خالی یک ایستگاه ساده می ریزد مثل همان دیروزهای خالی از لبخند می آید و با یک نگاه ساده می ریزد گاهی خدا گاهی تب یک خواب رنگارنگ از آن نگاه گاه گاه ساده می ریزد من باختم سارا چرا غم سایه ی خود را هر شب در آن چشم سیاه ساده می ریزد مهتاب شطرنجی چرا دلتنگی خود را بر قلعه بان این سپاه ساده می ریزد زندانی شبها منم یا تو که در چشمت هرشب خدا یک خوشه ماه ساده می ریزد؟ *** با یک تلنگر می تکد از هر چه هیچاهیچ خاکسترش از یک دو آه ساده می ریزد چیزی نمی گوید ولی از هرم آوازش پوران بنان گلپا الهه ساده می ریزد مثل همان دیروز های خالی از لبخند اینگونه با یک اشتباه ساده می ریزد اینگونه آری در شبیخون خزانی زرد از برگ برگ یک گناه ساده می ریزد
N
نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 14:34 توسط فرزاد |
|
سقف ما هر دو يه سقف ديوارامون يه ديوار آسمون يه آسمون بهارامون يه بهار اما قلبامون دوتا دستامون از هم جدا گريه هامون تو گلو خنده هامون بي صدا نتونستم نتونستم تو رو بشناسم هنوز تو مثل گنگي رمز توي يك كتيبه اي كه هميشه با مني اما برام غريبه اي هنوزم ما مي تونيم خورشيد رو از پشت ابر صدا كنيم نمي تونيم مي تونيم بهارو با زمين خسته آشنا كنيم نمي تونيم هم شب و هم گريه ايم درد تو درد منه بگو هم غصه بگو ديگه وقت گفتنه بغض ما نمي تونه اين سكوت رو بشكنه مردم از دست سكوت يكي فرياد بزنه
N
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 11:31 توسط فرزاد |
|
وقتشه وقتشه رفتن وقتشه وقتشه از تو گذشتن وقتشه مهلت تولد دوباره نيست مردن دوبارهء من وقتشه ديگه ديره واسه گفتن اين كلام آخرينه فرصت ضجه نمونده لحظه های واپسينه ديگه با عاطفه دشمن واسه دلتنگي رفيقم توی شط سرخ نفرت بی صداترين غريقم من عروسك كدوم بازي وحشت من عروس قحطي كدوم تبارم كه مثل تولد فاجعه سردم كه مثل حادثه آرامش ندارم سرد و ساده و شكسته آينه ي قديمي ام من با چراغ و گل غريبه با غبار صميمي ام من مي مونم زير هجوم سنگييه آوار كينه واسه بازيچه نبودن آخرين بازي همينه وقتشه وقتشه رفتن وقتشه وقتشه از تو گذشتن وقتشه من عروسك كدوم بازي وحشت من عروس قحطي كدوم تبارم كه مثل تولد فاجعه سردم كه مثل حادثه آرامش ندارم * زير شلاق زمستون بغض تاريخيه سنگم كه اسير اين غروبه يخييه پريده رنگم * مي مونم زير هجوم سنگييه آوار كينه واسه بازيچه نبودن آخرين بازي همينه وقتشه وقتشه رفتن وقتشه وقتشه از تو گذشتن وقتشه
N
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 11:29 توسط فرزاد |
|
ميخواهم و ميخواستمت تا نفسم بود ميسوختم از حسرت و عشق تو بسم بود عشق تو بسم بود كه اين شعله بيدار روشنگر شبهاي بلند قفسم بود آن بخت گريزنده دمي آمد و بگذشت غم بود كه پيوسته نفس در نفسم بود دست منو آغوش تو هيهات كه يك عمر تنها نفسي با تو نشستن هوسم بود بالله كه جز ياد تو گر هيچكسم هست حاشا كه بجز عشق تو گر هيچكسم بود سيماي مسيحائي اندوه تو اي عشق در غربت اين محلكه فريادرسم بود لب بسته و پر سوخته از كوي تو رفتم رفتم بخدا گر هوسم بود بسم بود
N
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 11:10 توسط فرزاد |
|
من را به غیر عشق به نامی صدا نکن غم را دوباره وارد این ماجرا نکن بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن موهات را ببند دلم را تکان نده در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن من در کنار توست اگر چشم وا کنی خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن امشب برای ماندنمان استخاره کن اما به آیه های بدش اعتنا نکن....
N
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 10:42 توسط فرزاد |
|
برو ای مهربون من رها شو برو عاشق نباش از من جدا شو شکستم تا تو رد شی ، بگذر از من عزیز دل تو هستی بهتر از من نبین من رو ، برو ، گریت نگیره نمی خوام که دلت با من بمیره نمی خوام گل کنه اشکم دوباره توی فکرت بشم تنها ستاره خداحافظ ، خداحافظ ، برو یار خدایا نازنینم را نگهدار
N
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 10:20 توسط فرزاد |
|
باورم نمیشه دستات...! |
چند تا شعر نیمه کاره یه بغل ترانه ی خیس اول فصل بهاره نه زمستونه نه پاییز بوی بارون بهاری چند تا عکس یادگاری لحظه ی تحویل سال و اضطراب و بی قراری سبزیه باغچه ی خونه عطر تند و تیز سرکه ساز رعد ، آواز بارون شور همخونیه برکه رقص ماهیای قرمز رمز و راز فال حافظ آینه های پاک و روشن من بدون تو؟ نه ، هرگز!!!
N
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 10:14 توسط فرزاد |
|
درد دل من با تو |
سلام بهانه من برای زندگی .... دلت تنگ است ..... می دانم !! قلبت شکسته است ..... می دانم !! دوری برایت سخت است ...... می دانم ! اما برای چند لحظه ای ارام بگیر ..... تا برایت بگویم... بگویم از دنیایی که به هیچ کس وفا نمی کند.... و مردمی که به جز خودشان هیچ کس را نمی بینند..! بگویم از انچه که در این مدت بر من گذشت..... اما گریه نکن ....که حال و هوای تو مرا بارانی تر می کند... گریه نکن که چشمهای من نیز به گریه خواهند افتاد... بیا و درد دلت را به من بگو... و مطمئن باش که قول می دهم ارامت کنم...! با گریه خودت را ارام نکن.... گریه نکن که اشکهایت مرا نا ارامتر می کند.. گریه تو مرا به دلتنگی های دیرینه ام می کشاند.... گریه نکن چون منهم مانند تو اشفته می شوم.. می دانی که دوست ندارم ان چشمهای زیبایت رو خیس اشک ببینم .. ای عزیزم ... ای زندگی ام .... ای عشقم ..... اینها تمام حرفهایی بود که در اوج دلتنگی با دل نا ارام خود ارام ارام گریستم... برای دلی که هنوز در نبود تو .... و ارام ... ارام می میرد...! باور کن بغض راه گلویم را بسته است.... اما گریه نمی کنم... می خواهم برایت فقط بنویسم... اما تو بگو بهانه ام ... می خواهم به یاد گذشته .... اما اینبار با دستانی سرد اشکهای گونه هایت را پاک کنم ( به یاد روزهای از دست رفته ) بهانه ام : بیا و دستهایت را در دستهایی بی روجم بگذار.... و به یاد روزهای اول اشنایی مان دوباره ...ببار ... این بار می خواهم جور دیگری اشکهایت را پاک کنم..! سرت را بر روی شانه هایم بگذار ...و ارام در گوشم زمزمه کن ... باور کن به درد دلهایت گوش خواهم کرد... می دانی اگر هنوز هم دلی برایت مانده باشد وقتی دست نوشته هایم را می خوانی .... اشک از چشمان سرازیر می شود.... پس برای اخرین بار هم گریه کن.... چون این درد دلی بود که در اوج بی کسی ..... من نیز با چشمانی خیس برایت نوشتم.....
N
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 10:6 توسط فرزاد |
|
وداع آخر |
وداع آخرم با تو
وداعم با نفس هامه ببین!نزدیکه ویرون شم! رفیقم قلب تنهامه یه دریا تو چشام دارم شبم سرریز بارونه بدون تو کسی جز من کنار من نمی مونه نه همراهی که راهی شه نه دستی که پناهی شه نه فانوسی که پایان هراس کوره راهی شه چشام خیسن خداحافظ! عزیز من!خداحافظ! دلم خونه خداحافظ! پشیمونه خداحافظ! شروع رفتنت بی من شروع شعر اندوهه بدون بعد از تو یاد تو برام سنگین مث کوهه! غزل سردرگمه بی تو ترانه بوی غم داره دیگه دستای لرزونم تب دستاتو کم داره تمومه عمر آوازم دیگه خاموشه خاموشم نمی ری هرگز از یادم! من از یادت فراموشم! چشام خیسن خداحافظ! عزیز من!خداحافظ! دلم خونه خداحافظ! پشیمونه خداحافظ!
N
نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 11:29 توسط فرزاد |
|